| | |


امروز :
رهجوی!

بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 30 اردیبهشت 1391


چند روز است فکر می کنم که جه باید بنویسم ، اما هیچ چیزی به جز اشک
در چشمانم  به سراغم نمی آید ، اصلا" باورم نمی شود

دوشنبه 1391/3/1 تولدمه، ولی خودم هم باور ندارم




طبقه بندی: چه بگویم . . .، 
ارسال توسط کامران رک
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 1 فروردین 1391

از عالم و آدم و پوسیده گان خزان و زمستان خندان و شتابان به استقبال بهار میروند
تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارند و کابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند
و آنگه سر مست و با وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی با ترنم این سرود
طرب انگیز نو روز و جشن شگوفه ها را بر گذار می نمایند . . .



طبقه بندی: مناسبت ها . . .، 
ارسال توسط کامران رک
بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 29 اسفند 1390
به نام خداند جان و خرد
درست یادم است 29 اسفند بود ، چهار یا پنج سال پیش بود ، با آن مصرف بالایی که داشتم باید دائما" فکری می کردم که چگونه پول موادم را تهیه کنم ،فقط یک 100 تومانی در جیبم بود ، جور کردن مواد کابوسی بود که لحظه ای آرامم نمی گذاشت ، آن روزها موبایلم را در می آوردم و در دفتر تلفنش شروع به جستجو می کردم تا ببینم کسی هست که بدهکارش نباشم ، اما ، اما آن روز هیچ فایده ای نداشت ، مقداری شیشه از شب قبل برایم مانده بود ، آن را مصرف کردم تا هم حالم بهتر شود و هم مغزم کار کند تا بتواتنم راهی پیدا کنم ، در حال مصرف بودم که فکری کثیف ذهنم را فرا گرفت



تلفن را برداشتم و به همسرم زنگ زدم ، از حرف هایم تعجب کرده بود ، آن روزها من حوصله خودم هم نداشتم و لی به او گفتم : اگر میخواهی خرید کنی آماده شو تا من هم بیایم ، خب همسرم دیگر خام حرف هایم نمی شد که بخواهد پولی به من بدهد ، وقتی که به دنبالش رفتم با اولین نگاه متوجه شد که یک فکری در سر دارم و خرید کردن بهانه است ، خدا من را ببخشد ، شروع کردم سوال هایی پرسیدن تا شرایط را آماده کنم ، دستش را گرفتم و به حلقه ازدواج مادرش که در درستش بود اشاره کردم ، حلقه ای با سالها خاطره ، همدم تنهایی همسرم ، به بهانه اینکه برویم و آن را جلا دهیم ان از دستش در آوردم ،بغض گلویش را گرفته بود و اشک در چشمانش برق می زد ، رفتار های زشت من کاری کرده بود که بغض ها و گریه هایش امری عادی بود ، همیشه یک چشمش اشک و یک چشمش خون بود ، فروختن طلای بدون کاغذ خرید برایم ساده تر از خریدن یک پاکت سیگار بود ، انگشتر را 200000 تومان فروختم و به سمت خانه کاسب موادم حرکت کردم  ،خیالم راحت بود که حداقل برای یکی دو روز شیشه دارم ، همسرم متوجه شده بود و هیچ چیز نمی گفت ، ساعت حدود 2 ظهر بود ، در راه ناگهان همسرم گفت : من خیلی گرسنه ام ، برویم و چیزی بخوریم ، شروع به حساب و کتاب کردم ، آن روز ها شیشه گرمی 100000  بود و به اندازه کافی به کاسبم بدهکار بودم ، هرچه حساب کردم دیدم نمی شود ، اگر هزار تومان هم پولم کم باشد محال است که بتوانم 2 گرم بگیرم ، ناگهان یادم افتاد که 100 تومان خودم دارم ، به مغازه ای رفتم و یک عدد کیک ( کام ) گرفتم و با کمال بی شرمی آن را به همسرم دادم ، گفتم من که سیرم تو بخور ، نگاهش پر بود از سوال ، دختری که با هزاران امید و آروز از خانه پدر آماده تا زندگی رویایی خودش را بسازد ، حالا اوج رویایش شده یک کیک 100 تومانی ، موادم را گرفتم همان جا شروع به مصرف کردم ، همسرم هم طبق معمول 20 دقیقه ای منتظر من بود ، آری آن روز ها گذشت و روسیاهیش ماند بر من ، وقتی صحبت از آن روز میشود ، همسرم می گوید : من گرسنه نبودم ، میخواستم تو را امتحان کنم ، آری امسال سال سومی است که در کنگره هستم و این دومین عیدی است که دیگر مواد مصرف نمی کنم ، من این راه را پیدا کردم ، من در کنگره آموختم که چه کردم ، آموختم که چگونه رفتار کنم ، هر روز به هر شکلی می خواهم آن روزها را جبران کنم ، ولی فکر کنم به هزاران سال زمان احتیاج دارم  ،من توانستم به لطف خدا به عجزه کنگره دست پیدا کنم و به رهایی برسم ، اما . . .

اما آن دسته از مصرف کنندگانی که هر روزشان به این شکل ، بلکه بدتر می گذرد چه ؟

آن هایی که از پاره کردن گوش دخترشان برای کندن گوشواره هم دریغ نمی کنند چه ؟

آری دیگر زدن جیب پدر و مادر ،  خالی کردن صندوق صدقات ، فروختن اجناس منزل ، دزدیدن کفش های مسجد قدیمی شده ، راه هایی بسیار جدید آمده که از نامبردنش شرم سارم.

آیا دراین شب عید که در خانه گرم و نرم خود در کنار سفره هفت سین نشسته ایم به فکر آن کارتن خوابی هستیم که در این سرمای شدید ، هف سین سفره اش سرنگ ، سوزن ، سرما ، سیخ ، سنجاق ، سرفه و سگی ولگرد هست هستیم ؟





طبقه بندی: دل نوشته . . .، 
برچسب ها: معتاد، رهجوی، کنگره60، شیشه، کراک، درمان اعتیاد، سرنگ، مواد مخدر، کارتن خواب،
ارسال توسط کامران رک
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 2 اسفند 1390
به نام خداوند جان و خرد
روز جمعه بود و طبق معمول در پارک طالقانی مشغول ورزرش بودم ، از آن جایی که مسابقان فوتسال آغاز نشده بود ، با چند نفر از بچه ها سرگرم والیبال بودیم ، ست آخر که تمام شد ، شخصی به حالت دست به سینه و سر به زیر جلو آمد و با متانتی بسیار گفت : سلام آقا کامران ، در جواب به او سلام عرض کردم ،با اینکه اکثر بچه های کنگره را میشناسم اما  هرجه فکر کردم چهره اش  برایم شنا نبود ، پرسید من را یادتان هست ، من مجید هستم ، دوست هادی ،


از تعجب شاخ هایم داشت جوانه می زد ، خنده ام گرفت و به صورتی که او متوجه نشود خود را جمع و جور کردم ، اما بغضی گلویم را فشرد ،
مجید کسی بود که سالها از او شیشه می گرفتم ، کاسب شیشه بود ، و فردی بسیار خطر ناک و  بی تعادل از همه نظر ، حتی آن رمان که من مصرف کننده بودم او خصوصیات اخلاقی منفیش بسیار بارز بود ، تصاویر در ذهنم گذشت
آن شب هایی که با هم تا صبح مصرف می کردیم و بعد هردو کلید می کردیم تا اختراعی را به ثبت برسانیم ، آن زمانی که مجید با کارد در خیابان دنبال شخصی می دوید ، آن زمان که از سر نا چاری در آسانسور منزلشان شیشه می کشیدم و مجید حرف های ناجور می زد ،آن زمان که بعد از مصرف بر سر 1 گرم شیشه ،ساعتها به ورق بازی یا پلی استیشن می نشستیم و هر زمان که می باخت یا بازی را بهم می زد یا با داد و بی داد و الفاظ زشت همراه با چاقو تهدید می کرد ، آری مجید از نظر تخریب در وضعیت بسیار بدی قرار داشت ، خیلی وقتها کسانی را که برای تهیه شیشه به پیشش می آمدن اذیت می کرد ، پول آنها را می گرفت و چیزی به آنها نمی داد ، آخرین باری که دیدمش مثل یک شبه سفید رنگ شده بود ، آخرین خبری که ازش داشتم این بود که آشپزخانه زده و خودش شیشه درست می کند.
هنوز باورم نمی شد که او خود مجید است ، مگر می شود که شخصی با آن همه تخریب و رفتار های زشت به این شکل در آید ، وقتی گفت در حال سفر است و 4 ماه است که به کنگره می اید بیشتر متعجب شدم ، مجید خدا را هم بنده نبود ، نمی دانم چه بگویم ، این همه تغییر فقط در 4 ماه اتفاق افتاده بود و این معجزه ای بود که کنگره آن را رقم زده بود ، چهره اش به  همه چیز شباهت داشت به جز یک مصرف کننده ، والیبال بازی می کرد و می خندید ، حرف ناشایست نمی زد و شادمانی در چهره اش موج می زد ، روی یک صندلی نشستم و محو او شده بودم ، اشک در چشمانم حلقه زده بود و به کار کنگره قبطه می خوردم ، مگر کنگره چه کار می کند ، آن روز این داستان را برای خیلی ها تعریف کردم ، هیچ کس باورش نمی شد ، همه می گفتند کجاست ، می خواهیم او ار ببینیم ، آری این تغییرات اتفاق افتاده بود ، اما نکته جالب این است که در کنگره این تغییرات امری عادی است ، اگر به آنها دقت کنیم موارد  بسیار زیادی را مشاهده می کنیم ، آن قدر که در تصور هم نمی گنجد ، اگر هم برایمان عادی شده ، به این دلیل است که پیش زمینه ای از آن اشخاص در ذهن نداریم ، به همین دلیل است که روز تولد یک فرد در کنگره ، وقتی همسفرش از تخریب های او صحبت می کند همه متعجب از این باز سازی و تغییرات می شویم .
روز های بعد هم این داستان را با شوق و ذوق خاصی برای دیگران تعریف کردم و خدا را شاکرم که کنگره ای وجود دارد تا این تغییرات ، تبدیلات و ترخیصات انجام پذیرد
از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی

ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا




طبقه بندی: چه بگویم . . .، 
ارسال توسط کامران رک
بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 26 بهمن 1390
به نام خداوند جان و خرد




با نهایت تاسف و تاثر در گذشت ناگهانی آقای حسین ذکایی ، پدر بزرگوار آقای ثارالله ذکایی (ورزشبان فوتسال )و برادر محترم آقای محمود ذکایی را به ایشان و خانواده محترمشان تسلیت عرض نموده و برای این عزیزان صبر را از خداوند بزگ خواستاریم



طبقه بندی: خبر . . .، 
ارسال توسط کامران رک
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 15 بهمن 1390

مهندس دژاکام به علت تعرض یک فرد مصرف کننده شیشه در بیمارستان بستری گردید

روز یکشنبه مورخۀ 9/11/1390 آقای مهندس دژاکام دبیر کل کنگرۀ 60 در هنگام برگزاری کارگاه آموزشی ویژۀ خانم های مسافر(بیماران تحت درمان) با تعرض یک فرد مصرف کنندۀ شیشه که در وضعیت بسیار نامتعادل روحی و جسمی قرار داشت روبرو شدند،که این شخص علیرغم تاکید های مکرر که در جلسه ویژه خانمهای مسافر، آقایان حق ورود ندارند و جلسه بسته و امن میباشد، بدون توجه و با اصرار تقاضای گفتگو حضوری با شخص مهندس دژاکام را داشته و متأسفانه ایشان دراین اثنا دچار حملۀ قلبی شده که منجر به انفارکتوس قلبی گردید.
پس از تماسهای مکرر با کلانتری منطقه متاسفانه مامورین انتظامی با یک ساعت تاخیر! در محل حاضر شده و فرد مزاحم توسط پلیس 110 به کلانتری منتقل شد، البته پس از چند ساعت به درخواست آقای مهندس دژاکام آزاد می گردد.

قابل ذکر است اتفاقاتی به مراتب شدیدتر توسط دیگر اشخاص مصرف کننده شیشه در طول هفته های اخیر در محل کار ایشان به وقوع پیوسته بود و ایشان همواره به علت برقراری نظم و  آرامش اعضا از رسانه ای کردن و انعکاس این اتفاقات جلوگیری مینمودند. به عنوان نمونه اخیرا فردی دیگر با سلاح سرد! به دفتر مرکزی مراجعه نموده و قصد آسیب جدی به ایشان داشته که با درایت به موقع برطرف میگردد.

مهندس دژاکام پس از این حادثه  به بیمارستان منتقل می گردد و تحت مراقبت های ویژه پزشکی قرار می گیرند. تا لحظۀ تنظیم این گزارش ، ایشان در بخش مراقبت های ویژه (ccu) بستری می باشند و خوشبختانه حال عمومی ایشان رضایت بخش است اما به علت انسداد یکی از عروق اصلی ، اقدامات درمانی کماکان ادامه دارد.

با توجه به رخداد اخیر و آمار جرم و جنایات متعدد که هرروز در جامعه بیشتر و بیشتر می شود چه کسی باید کاری انجام دهد؟
آیا وقت آن نرسیده است که مسئولین زیربط اقدامی شایسته و بایسته انجام دهند؟ آیا پدری که با بی رحمی تمام و با دست خود دختر خردسالش را به مسلخ می برد به دیگران ترحم می کند؟

قریب 5 سال قبل آقای حسین دژاکام هشدار داده اند که سونامی شیشه
در راه است، وقتی یکی از صاحبنظران حوزۀ درمان اعتیاد و مسئول یک نهاد مردمی که با مراجعان بیشمار روزانۀ مصرف کننده های انواع مخدرها سروکار دارند و قصد کمک رسانی به آنان را  دارند اینچنین مورد آسیب واقع می شوند، آیا پزشکان، قضات و عوامل نیروی انتظامی، افراد عادی و نوامیس مردم مورد حملۀ احتمالی قرار نمی گیرند؟
آقای حسین دژاکام در گفتگو با خبرگزاری ها
توضیح مبسوط داده اند اما براستی چه اقدام مؤثری تاکنون صورت گرفته است؟ یکبار دیگر به موضوع شیشه ماده ای مخرب است نه مخدر توجه داشته باشیم تا شاید گوشزدی و یا تلنگری باشد برای تأمین جان فرزندان ما و برای دختران و پسران جوانی که گرفتار این مادۀ شیطانی گردیده و اختیار از کف میدهند.
با عنایت به موضوع مقالۀ متولیان در حوزۀ مواد مخدر با تأخیر حرکت می کنند،
باید باور کنیم و هرکاری از دستمان بر می آید کوتاهی نکنیم که سونامی شیشه از راه رسیده و همۀ در خطرند.
شاید فرصتی باقی نمانده و خیلی زود دیر شده است...

منبع: جمعیت احیای انسانی کنگرۀ 60




طبقه بندی: خبر . . .، 
ارسال توسط کامران رک
بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 2 بهمن 1390

رحلت حضرت رسول اکرم (ص) ، شهادت امام حسن مجتبی(ع) و فرارسیدن شهادت امام رضا (ع) تسلیت باد



طبقه بندی: مناسبت ها . . .، 
ارسال توسط کامران رک
بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 19 دی 1390
به نام خداوند جان و خرد
باید زودتر از این این مطلب را می نوشتم ، اما ، اما به دلایلی از آپ کردن وبلاگم صرف نظر کردم ، عذر می خواهم
روز چهارشنبه بود 23 آذر 90 ، جلسه آکادمی که تمام شد ، علی ضیائی گفت : عکست را در تصویر گران دیدی ، پاسخ دادم نه ، به منزل که رسیدم ، اولین کاری که کردم به pic60 رفتم و با دیدن این عکس در بهتی غریب گرفتار شدم ، آری ، اوایلی بود که به کنگره آمده بودم ، عجب روزگاری است ، به واقع چیزی یادم نبود ، این عکس منم ، باورم نمی شد ، درست که فکر کردم یادم آمد که اینجا کجا و من چه کاره بودم ،تمام آن روز از جلوی نظرم گذشت ، اردو بود ، اردوی همدان ، من به اصرار به این اردوی لژیونی رفته بودم ، آن روزها حماقت می کردم و گرفتار بودم ، برای رفتن به آن اردوی 2 روزه 10 گرم کراک گرفتم که نکند خدایی نکرده کم بیاورم ، اما . . . .

ساعت 4 صبح بود که راه افتادیم ، من در ابتدای حرکت نیم گرم را مصرف کردم و خود را همراه بچه ها کردم ، ساعت 7 صبح برای صبحانه جایی توقف کردیم ، همه دنبال جایی سر سبز بودن و من می گفتم برویم جایی که سرویس یهداشاتی داشته باشد ، در همان جا 1 گرم کراکی که آماده کرده بودم تا مصرف کنم گم شد ، به بدبختی جایی را پیدا کردم و نیم گرم دیگر کشیدم ،من دلم درد می کرد ، و  در میان راه هرجایی که سرویس بهداشتی داشت نگه می داشتیم ، البته همه اش فیلم بود برای مصرف کردن ، فکر می کردم کسی نمی فهمد ، مثل کبک سرم را در برف کرده بودم ،و بی خبر از اطرافم ، به همدان رسیدیم ، رفتیم غار علی صدر ، همان جا 1 گرم کشیدم و سوار قایق شدیم ، همه خوشحال بودن ، می گفتن و می خندین ، جنسم را یواشکی در آوردم تا با دیدنش خیالم را حت شود ،در همین حال با تکانهای قایق که از سوی بچه ها و خوشحالیشان به وجود آمده بود ، تمام جنسم در آب افتاد ، صحنه تلخی بود ، در آن آب زلال جنسم را می دیم که به پائین می رود و کاری نمی توانم بکنم ، غم عالم در دلم نشت ، از غار که بیرون آمدیم ، مقداری کراک که  بر سر سنجاق داشتم را مصرف می کردم که صدایی از بیرون دستشویی آمد که این دارد چه کار می کند ،تصویری از لژیون و راهنمایم از جلویم چشمم گذشت ، که اگر من را در اینجا بگیرند چه کار کنم ، چه جوری در چشم راهنمایم نگاه کنم ،  با عجله سنجاق را داخل لباسم گذاشتم و بیرون آمدم ، دو دوست بودن که با دوست دیگر خودشان شوخی می کردن ، تمام کراک به لباسم چسبید و دیگر چیزی برای مصرف نداشتم ، از آنجا برای دین جاهای دیدنی شهر رفتیم و هرجا که می رفتیم من به حوای خرید می رفتم و دنبال کاسب می گشتم ، اما هیچ چیزی پیدا نکردم ، به بو علی رسیدیم ، برایم جالب بود در حیاط آنجا بیش از 50 نفر در جلوی چشم مردم در حال مصرف هروئین بودن ، از یکی از آنها سراغ کراک را گرفتم و گفت اینجا فقط هروئین است ، 4 گله گرفتم و در همان جا به دستشویی رفتم ، زرورق سیگارم را کندم ، دوا را بر روی آن ریختم ، دود اول نه دود دوم آتش گرفت و ابرو هایم سوخت ، به مشامی روی آوردم ، مقداری از خماریم کاست ، اما حالم خراب بود ، به خانه ای که از قبل معین کرده بودیم رفتیم ، همه بالا بودن و من به هوای دل درد به پائین آمدم ، در حال استفاده از هروئین به صورت مشامی بودم ، سیگاری روشن کردم و با خیال راحت از دستشویی بیرون آمدم ، چشمتان روز بد نبیند ، راهنمایم دست به سینه آنجا ایستاده بود ، هرچه کشیدم پرید ، آن شب گذشت ، فردا به باغی رفتیم ، تریاک همراهم بود و هر چند دقیقه یک بار تکه ای می کندم و می خوردم ، اما جواب نمی داد ، بعد از ظهر هم که بر گشتیم ، همین داستان ادامه داشت ، حدود 15 گرم تریاک خوردم ولی انگار نه انگار ، این تصاویر از ذهنم می گذشت و قطرات اشکی گونه هایم را خیس کرد ، عکس را داخل گوشیم رختم و به سراغ برادرم رفتم ، باتعجب نگاهی کرد و گفت : اه این تویی ، پیر عمل بودی یا ! به سراغ مادرم رفتم ، تا عکس را دید گوشی را کنار زد و گفت این  کیه حالم بهم خورد ، گفتم خودم هستم ، آنقدر تعجب کرده بود که گوشی نمی داد ، به زور گوشی را گرفتم و به پدرم نشان دادم ، آن هم نشناخت و بعد از توضیح من دستش را رو به آسمان کرد و خدا را شکر ، نوبت همسرم شد ، او بیشتر از همه با حال و اوضاع من در ارتباط بود ، یادش بود ، چند ثانیه ای مات و مبهوت به عکس نگاه کرد و گفت : یادته چه جوری بودی ؟ جا خوردم و در فکر فرو رفتم که نکند یادم رود از کجا آمده ام و کجا می رورم ، یادم نردود چه بودم  . . . .
 در ضمن این عکس داخل همان قایق  معروف است



طبقه بندی: دل نوشته . . .، 
ارسال توسط کامران رک
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 12 آذر 1390

به نام خداوند جان و خرد

ساعت یک یا دو ظهر بود که از خواب بیدار شدم ، مقدار کمی کراک وشیشه داشتم ،اوضاع خانه به گونه ای بود که هرجا می رفتم پدرم هم می آمد ، به بهانه حمام مجبور شدم به داخل حمام بروم با اینکه نائی برای راه رفتن هم نداشتم به زور آب را باز کردم و شروع به استحمام کردم ،‌صدای اب به گونه ای بود که صدای تق تق فندک شنیده نمیشد ، البته من این طوری فکر می کردم ، موادم را مصرف کردم و از ترس اینکه گیر ندهند که در حمام چه کار می کردی ، صورتم را اصلاح کردم  ، در آینه خود را دیدم و از خودم راضی بودم ، فکر می کردم که خیلی چهره ام خوب است و مصرف مواد تاثیری روی من ندارد ، سریع لباسم را پوشیدم و به بهانه اینکه به دنبال همسرم بروم  از خانه خارج شدم ، تا درخانه همسرم ده دقیقه بیشتر راه نبود ولی همیشه من در مسیر به سراغ کاسب می رفتم و جنسم را می گرفتم ، مصرف می کردم و سپس به دنبال همسرم می رفتم ، این پروسه همیشه یک ساعتی طول می کشید ، خیلی وقتها هم همسرم می دانست من کجایم و چه کار می کنم و زرنگی می کرد و خود را زودتر به پارک نزدیک منزلشان می رساند ، من به دستشویی میرفتم و او بعد از چند دققیه می گفت : نمی دانم چرا انقدر مامور در پارک زیاد است ، من هم از ترسم زود بیرون می آمدم ، اما هیچ وقت ماموری نمی دیدم ، آن روز هم به همین صورت گذشت ، محرم بود و من طبق معمول نئشه بودم ، با همسرم در خیابان ها می چرخیدیم و هرجا دستشویی می دیم به داخل آن می رفتم ، در جاهایی که برای دیدن هیئت های عزاداری می رفتیم او زود روی خود را بر می گرداند تا از با من بودن کمتر خجالت بکشد ،


کنار یکی از ایستگاه های صلواتی ، جایی را درست کرده بودند که تمثیل هایی از روز عاشورا در آن بود ، با خواهش و اصرار به داخل آن رفتم و به همسرم گفتم عکس بگیر ، از کاری که می کرد خجالت می کشید ولی من عین خیالم هم نبود ، یادم است که فکر می کردم واقعا" یکی از اصحاب امام حسین هستم و می خواهم تیری را از بدن آنها در آورم ، در خیال خود این کار را کردم و بعد از پایان موفقیت آمیز به همسرم گفتم دیدی تونستم ، زود باش عکس بگیر ؛ از آنجا بیرون آمدم و به دستشویی پشت آنجا رفتم و حدود یک ساعت در آن بودم ، بیرون که آمدم همسرم نبود ، با ناراحتی به دنبالش رفتم ، از دور شناختمش ، راه رفتنش مثل پدری بود که فرزندش را از دست داده ، نزدیکش که شدم آنقدر گریه کرده بود که هق هق می کرد ، با تندی با او برخورد کردم که چرا رفته است و وقتی دیدم چیزی نمی گوید ، شیشه نوشابه ای را شکاندم و شروع به خود زنی کردم ، بر روی زمین افتادم تا شاید به سراغم بیاید و بگوید ببخشید ، اما . . .

امروز که از او پرسیدم آن روزها که تو را اذیت می کردم ، بی احترامی می کردم ، درب منزلتان بی آبرویی می کردم چه حسی داشتی ؟ گفت از خدا می پرسیدم چرا تو زودتر نمی میری !

اما امروز که از آنجا رد شدیم ، با تمسخر به آن روزها نگاه کردیم و از ته دل می خندیدیم.

رهجوی




طبقه بندی: دل نوشته . . .، 
ارسال توسط کامران رک
بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 30 آبان 1390
به نام خداوند جان و خرد

روز ها گذشت ، سالها ماندند، دنیا گرم تر شد ، آدم ها . . .
انسانهایی که نام مستعارشان آدم بود
من هم ، از این دسته بودم
از بی خبری کلافه می شوم
ای خدا  . . .
من کارم را کرده ام ، من تلاشم را کرده ام ، البته شاید من این گونه فکر می کنم
 اگر قرار نیست ، شکرت ، فقط . .

فقط با صدای دورنم ازت می خواهم ، بازهم نشانم دهی ، بازهم عدالتت را به رخم بکشی،
سرما و گرما را چشیدم ، تا به آنچه دوست دارم برسم
ولی . . .ولی
هرکس که نداند خداوند و رنج دست می داند
حال و روز این روزها را دوست ندارم




طبقه بندی: چه بگویم . . .، 
ارسال توسط کامران رک
(تعداد کل صفحات:6)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]  

آرشیو مطالب
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

کلیپ موبایل

دانلود فیلم

نرم افزار موبایل

قائم پرس